نميدونم حس و حالم لحظه بلند شدن هواپيما رو چطوري تعريف كنم!
شب بود، ازپنجره به چراغهاي شهر نگاه ميكردم كه دور ميشدن...با وجود اينكه بعد از ٢٨ سال زندگي دل خوشي از كشورم و محدوديتها و مشكلاتش نداشتم اما اين حقيقت كه داشتم براي مدت نامعلوم از همه چيزاي آشنا دور ميشدم يكم ترسناك بود! و از همه ترسناك تر دنياي جديد بود! ذهنم كاملا خالي بود! نميدونستم قراره با چي رو به رو بشم .
دو تا تغيير بزرگ زندگيم يعني مهاجرت و زندگي مشترك اون هم با يه خارجي تو يك زمان!
ما را در سایت درباره من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 12